پيامبر صلى الله عليه و آله تبسم كردند، ما خواستيم به اعرابى حمله كنيم كه آن حضرت با اشاره ما را منع فرمودند. اعرابى گفت: تو گمان مي‏كنى پيامبري؟ نشانه و دليل نبوت تو چيست؟ رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: «ان احببت اخبرك عضو من اعضائى فيكون ذلك اوكد لبرهاني; اگر دوست داشته باشى عضوى از اعضأ من به تو خبر دهد تا برهانم كامل‏تر شود.»

اعرابى پرسيد: مگر عضو مي‏تواند سخن بگويد؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «نعم، يا حسن قم; آرى، اى حسن! برخيز.» آن مرد امام حسن عليه السلام را به خاطر كودكيش، كوچك شمرد و گفت: پيامبر فرزند كوچكى را مي‏آورد و بلند مي‏كند تا با من تكلم كند. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: «انك ستجده عالما بما تريد; تو او را به آنچه اراده كرده‏اى دانا خواهى يافت.» امام حسن عليه السلام شروع به تكلم كرد و فرمود: «مهلا يا اعرابي!

ما غبيا سألتَ وابن غبي    

بل فقيها اذن و انت الجهول

فان تك قد جهلت فان عندي    

شفأ الجهل ما سال السؤول

و بحرا لاتقسمه الدوالي    

تراثا كان اورثه الرسول

آرام باش اى اعرابي! تو انسانى كند ذهن و فرزند شخص كند ذهن سؤال نكردى، بلكه از يك فقيه و دانشمند سؤال كرده‏اى ; ولى تو جاهل و نادانى.

پس اگر تو نادانى، همانا شفاى جهل تو نزد من است; زمانى كه سؤال كننده‏اى سؤال كند. درياى علمى نزد من است كه آن را با هيچ ظرفى نمي‏توان تقسيم كرد و اين ارثى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله از خود به جاى گذاشته است.»

سپس فرمودند: «لقد بسطت لسانك و عدوت طورك و خادعت نفسك غير انك لاتبرح حتى تؤمن ان شأ الله; هر آينه زبانت را باز كردى و از حد خود فراتر رفتى و خود را فريفتى، ولى از اينجا نمي‏روى مگر اينكه ايمان مي‏آورى، اگر خدا بخواهد.»

بعد از آن، امام عليه السلام جزء به جزء وقايعى را كه براى او اتفاق افتاده بود، بيان كرد و فرمود: «شما درميان قومتان اجتماع كرديد وگمان كرديد كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرزندى ندارد و عرب هم از او بيزار است، لذا خون خواهى ندارد و تو خواستى او را بكشى و نيزه‏ات را برداشتى، ولى راه بر تو سخت‏شد، در عين حال از تصميم خود منصرف نشدى و در حال ترس و واهمه به سوى ما آمدى. من به تو از سفرت خبر مي‏دهم كه در شبى صاف و بدون ابر خارج شدى، ناگهان باد شديدى وزيدن گرفت و تاريكى شب بيشتر شد و باران شروع به باريدن كرد و تو با دلتنگى تمام باقى ماندى و ستاره‏اى در آسمان نمي‏ديدى تا بواسطه آن راه را پيدا كنى....»

مرد عرب با تعجب گفت: «من اين قلت‏ يا غلام هذا، كانك كشفت عن سويد قلبى و لقد كنت كانك شاهدتنى و ما خفى عليك شي‏ء من امرى و كانه علم الغيب; اى كودك! اين خبرها را از كجا گفتي؟ تو از تاريكى و سياهى قلب من پرده برداشتى، گويا تو مرا نظاره كرده بودى و از حالات من چيزى بر تو مخفى نيست; چنان كه گويى اين علم غيب است.»

سپس آن مرد به دست امام حسن عليه السلام مسلمان شد و رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله مقدارى قرآن به او آموخت و او از پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه گرفت و به سوى قوم و قبيله خود بازگشت و عده‏اى را به دين اسلام وارد كرد.

بعد از آن، هر موقع كه امام حسن عليه السلام را مي‏ديدند، خطاب به ايشان مي‏گفتند: «لقد اعطى مالم يعط احد من الناس; همانا به امام حسن عليه السلام نعمتى عطا شده كه به احدى داده نشده است.»

منبع :بحارالانوار، مجلسى، همان، ج‏43، ص‏333 - 335.


 

نوشته شده توسطکاروان یا زهرا .امام حسن علیه السلام - ادامه مطلب